عماد الدين حسن بن علي الطبري

306

مناقب الطاهرين ( فارسي )

شرف دنيا و آخرت بازبسته است . و طنّ ما چنان است كه خدا و رسول از بهر تو بازگرفته‌اند . چون ايشان اين سخن بگفتند ، على عليه السلام گفت : به همه حال اين جاى رغبت است . و آب در چشم آورد و برخاست و به در حجرهء رسول ( صلعم ) رفت . و رسول ( صلعم ) در حجرهء امّ سلمه بود . در بزد . رسول ( ص ) در زدن وى بشناخت . امّ سلمه را گفت : در بگشا ؛ كه برادر و وزير و وصىّ و ابن عمّم علىّ بن ابى طالب است . امّ سلمه گفت : من در بگشودم و على عليه السلام در به دست مىداشت تا بدانست كه من در حجاب رفتم . على ( ع ) در پيش رسول ( ص ) آمد و بنشست سر در پيش انداخته . رسول ( ص ) گفت : يا على ، حاجتى دارى ؟ گفت : دارم ، امّا حيا مانع است و دست تنگى . امّا يا رسول اللّه ، تو دانى كه مرا مادر و پدر تويى و مرا تو پذيرفته‌اى و به جاى فرزندان داشته و علم و آداب آموخته و بر من از مادر و پدر مشفق‌تر بوده‌اى . و قرابت من و حسن خدمت من بر تو - يا رسول اللّه - پوشيده نيست . رسول ( ص ) فرمود : حاجت تو مقضى خواهد بود . هرچه خواهى بخواه . على ( ع ) گفت : تو فرموده‌اى كه : كلّ سبب و نسب منقطع الّا سببى و نسبى . رسول ( ص ) گفت : امّا السّبب فقد سبّب اللّه . و امّا النّسب فقد قرّب اللّه . على ( ع ) گفت : يا رسول اللّه ، مرا رغبت افتاده است به خطبت فاطمه تا نسل من از فاطمه بماند . رسول ( ص ) گفت : يا على ، چيزى دارى ؟ على ( ع ) گفت : يا رسول اللّه ، حال من بر تو پوشيده نيست . مرا ذو الفقار است و اسبى و اشترى و درعى . رسول ( ص ) گفت : اسب و شمشير حرب را به كار آيد تا مدد خداى تعالى و رسول دهى . و اشتر را براى حمل آن بايد . درع را به فروش و به خرج زفاف كن . و فاطمه را به وى داد به عقد و نكاح .